قبیله ای قدیمی رنگین به خون عشقه
با نام ارتش سرخ ،از برگِ گُل سرشته
این ارتش ِصمیمی تنها و بی قراره
توکوره راهِ دنیا یک همسفر نداره
محتاج ِ دستِ مهری که بر سرش بشینه
چشم انتظار مردی که دستشُ بگیره
قبیله نااُمید و بی سرپناه می شُد
خاموش بود خورشید،دَر پرده ماه می شُد
تااینکه یک غریبه، نه ،آشنا رسید و
تو قلبِ سُرخ ِ گُلها خطِ صفا کشید و
دَستای خَسته رُ با دَستای گرمش آمیخت
رو خاکِ خُشکِ ارتش، بذر ِ مُحبَتُ ریخت
مردی به سُرخی ِعشق ،به گرمی ِشجاعت
قطبی در اِستوا ،از یک خطِ بی نهایت
ارتش دوباره جنگید،از هیچ کس نترسید
آوازهء حضورش تو دشت و باغ پیچید
مَدیون ِ خَستگیتَن این مردهای پیروز
سُکان ِکشتی ِسُرخ در دستِ توست امروز
می شوری از دو دَستت گـَردِ سفر رُحالا
بازَم بمون که با تو رَنگینه برگِ گُلها